تبليغاتX
پیاده
بیست و نهم شهریور 1389

امشب بود. مهم نیست که ساعت چند بود. هوا اما عجیب بود. اصلا دقت کردید  یا نه که باران نم نم می بارید و کمی طوفان بود؟! ]اینقدر هی وبلاگهای آدمهای ذهنی را بالا پایین نکنید، کمی هم بروید بیرون، بگذارید که احساس هوایی بخورد به قول شاعر[

     خلاصه اینکه شب عجیبی بود. دوست هم بود. یک دوست قدیمی و تقریبا از یاد رفته که سالها بود ندیده بودمش و ازش بیخبر بودم. خیلی تغییر کرده بود، حتی قیافه اش هم آنقدر تغییر کرده بود که اگه در خیابان می دیدم نمی شناختمش. اما فقط با چند ساعت حرف زدن دوباره یک دوستی فراموش شده زنده شد، تازه شد و از نو آغاز شد. و الان حس می کنم یک دوست جدید دارم. به همین راحتی.

اونوقت مرا باش که بیخود دارم اینجا اراجیف می نویسم. بسه دیگه.

دیگه تعطیله!

چند حالت بیشتر نداره، اونهایی که مدام می نویسن: 1- یا سوداهای عجیب در ذهن داریم و می نویسیم تا یک کار عجیب و غریب کنیم(مثل رشد فکر و تحول فکری و اینها) که وبلاگ مال این کارها نیست. اگر هم سودای تغییر جهان داریم که اصلا تغییر جهان نیاز به اینهمه فلسفه نداره. خیلی ساده است. نزدیک ترین آدم به خودت را نگاه کن، ببین اگر توانستی او را تغییر بده. همین

2- اگر هم وبلاگ یک رسانه شخصی است و برای ارتباط دوستان، باز هم جواب نمی ده. دوستان را باید ملاقات کرد. دوستانم را خواهم دید و دوستان من هم خوب بیایند مرا ببینند تا کلی حرف بزنیم و از این عمر چند روزه لذت ببریم. مگه احمقیم که بیایم اینجا و من فلسفه ببافم و شما هم مدام کله تان باد کند از این فکرهای من!

تو رو خدا بیایید رها کنیم این غارهای سیاه را. بیایید برویم زیر بارش آفتاب: فضای عینی بیرونی که فقط آنجا می توان مثل آدم زندگی کرد، با هم بود، حرف زد و شنید. وبلاگ برای آدمهایی است که کیلومترها از هم دورن و نمی توانند همدیگر را ببینن. قضیه ساده است.

 

خدانگهدار  

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

هفدهم شهریور 1389

فيلم «هفت دقيقه تا پاييز» شايد از نظر پاره‌اي از منتقدين و تماشاگران فيلم قدرتمند و خوش‌ساختي باشد. فيلمي كه بازي بازيگران آن اغلب قوي است، تكنيك خوبي دارد و خط داستاني مشخص و جذابي را روايت مي‌كند. به طور خلاصه «محاكات» را كاملا رعايت كرده و مخاطب را همراه مي سازد. اصول درام هم نسبتا رعايت شده است؛ شروع داستان، گره افكني ها، يك اوج درخشان(مرگ دختر بچه) و بعد هم گره گشايي، فرود و پايان ماجرا. علاوه بر آن روشنفكران هم مي توانند به لايه هاي پنهان فيلم اشاره كنند و اينكه در زمره موج جديد سينماي ايران است كه به موضوعات فلسفي نمي پردازد و فقط زندگي روزمره را روايت مي كند. موج جديدي كه با فاصله گرفتن از سينماي روشنفكري سالهای گذشته، مي كوشد سبك جديدي را در سينما آغاز كند....


ادامه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

دهم خرداد 1389

براي چه مي‌نويسيم؟ براي كه مي‌نويسيم؟

سردرد گرفتم از ساعتها مقابل اين صفحه‌ي پرنور نشستن و خواندن و نوشتن. خواندن و خواندن انواع و اقسام صفحه‌هاي سياه و سفيد و زرد و خاكستري با اسم‌ها و رنگهاي مختلف؛ يكي غمگين، يكي سطحي، يكي شاد، يكي آهسته، يكي تند، يكي در خود فرورفته، يكي در بيرون سرگشته و …. 

 نوشته‌هاي لوس و گاه بي‌سر و ته و گاه هم "وِرهاي وبلاگي" را خواندن و خواندن، كه چه؟! نمي‌دانم. انگار يك سنت يا رسم است كه بايد روبروي اين صفحه بنشيني و همينطوري ورق بزني نوشته‌هاي ديگران را.‌ دفترچه‌هاي خاطرات و يادداشتهايي را كه براي خوانده شدن در اين جهان مجازي «پخش» مي‌شوند. و اگر ننويسي يا نخواني و در فرآيند پخش و دريافت حاضر نباشي انگار كه واقعا نيستي! خوب شايد به همين دليل است كه اسمش را گذاشته اند جهانِ مجازي. (خوب بالاخره آنهايي كه مي‌نشينند و معماهاي حل‌شده را اسم‌گذاري مي‌كنند هم  يك چيزي مي‌فهمند ديگه، هر چي باشه بعضي‌هاشون عضو هيات علمي هستند). واقعا انگار يك جهاني است با يكسري موجوداتي كه در آن زندگي مي‌كنند.


ادامه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

بیست و دوم اردیبهشت 1389

به خودت فشار نیاور چون نخواهي فهمید كه من چه می‌گویم! نخواهي فهميد چون نيستي در اين فضا، در اين محيط زندگي نمي‌كني و در اين هوا نفس نمي‌كشي. روزگار ديگري داري و روزهاي ديگري را مي‌گذراني...

   ما هم شايد نفهميم تو چه مي‌گويي، ما هم شايد در فضاي تو نباشيم و در هواي تو نفس نكشيم، شايد سيماهايمان هم به هم شبيه نباشد: تو با لباسهايي با رنگهاي مرده، با چهره‌ي خاك‌گرفته، خشم‌آلوده و مدام در پي كشف توطئه و فتنه و بافتن قصه‌هاي پيچيده و مرتبط كردن ما با بيگانه! خوب طبيعي است كه شايد به هم شبيه نباشيم و نفهميم يكديگر را و هزاران شايد و بايد ديگر. اما يك چيز را مي‌دانم، يك چيز را مطمئنم. باور كن كه به رغم اين روزگار سياه و سفيدي كه ساخته‌اي، به رغم آنكه سره و ناسره را از روز اول كه پاي بدين سراي گذاشتي به هم آميختي، با اينكه دروغ را و حقيقت را در اعماق سياهِ زمين به ضرب زور به هم پيوستي، به رغم آنكه در روز روشن در چشمان ما خيره شدي و تكذيب كردي، حتي با وجود آنكه هنوز نمي‌دانم آن شب چه گذشت در آن اتاقي كه مي‌خواستي نظرات ما را تجميع كني در خياباني در تهران كه به نام حسين فاطمي است…

    آري، به رغم اين روزگاري كه اين روزهايش خيلي آشفته است، يك چيز را مطمئنم از اعماق قلبم، كه گرچه شايد ما نفهميم تو را، اما ما تو را مرده نمي‌خواستيم! بر گردن‌ات طنابِ گره شده آرزو نمي‌كرديم.

    پس اين تفاوت را بگذار بين ما همچنان باقي بماند اي غريبه، كه مي‌ترسم روزي كه سياهي‌هايت دامنگير شود و خيلي دير باشد كه بفهمي چگونه «با سرنيزه» تبديل به «بر سرنيزه» شد و رفتي در راهي كه گذشتگانت رفته‌اند. خيلي سخت نيست، يك نگاهي بيانداز به پشت سرت: از نمرود و فرعون بگير بيا تا يزيد و حجاج ابن يوسف و بيا تا همين اواخر تا برسي به استالين و هيتلر(البته بلا نسبت او) و اين آخري جناب صدام.

***

اما اين حكايت، حكايت تو نيست، حكايت ما است. چون اينها كه شمردم همه رفته‌اند و نيستند. ما ايم كه مي‌مانيم، كه هستي و زندگي رفتني نيست.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

سوم اسفند 1388

در سرزمين پانگولاسيا [يك سرزمين فرضي و تخيلي كه از اين وبلاگ پيدايش كردم] آدمهاي مختلفي زندگي مي‌كردند. اما جو عمومي به سمت روشنفكري سوق پيدا كرد. آنقدر آدمها روشنفكر شدند كه حتي يادشان رفت كه آدم هستند.

   تفكر جمعي و توافق همگاني بر اين قرار گرفت كه بايد همه بندها و محدوديتها رفع شود و انسانها بتوانند آنگونه كه مي‌خواهند زندگي كنند و جامعه و ديگر آدمها حق ندارند آنها را محدود كنند. بر همين اساس روشنفكران پانگولاسيا مفاهيم مختلفي در باب آزادي پديد آوردند و انواع آزادي‌ها را نيز بر شمردند: از آزاديِ مردن گرفته تا آزادي و حق خفه‌كردن خويشتن، حق اعتياد، شكلهاي مختلف ازدواج، زاد و ولد و غيره. قرار شد محدوديتهاي مسخره‌اي كه جامعه و تاريخ وضع كرده بودند( كه خدا لعنتشون كنه) توسط روشنفكران لغو شود.


ادامه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

بیست و یکم دی 1388

عجله دارم. به سرعت عرض خيابان را طي مي‌كنم و منتظر تاكسي مي‌ايستم. يك پيكان قديمي با سر و شكل كثيف و پر از رنگ‌شدگي و آسيبهايي كه از تصادفهاي بسيار برداشته سر مي‌رسد. بي‌توجه به ظاهرش سوار مي‌شوم.

-          مستقيم؟

-          تا كجا مستقيم؟

-          تا 2 تا چهارراه بالاتر

-          بيا بالا

-          سلام 

-          سلام.... آقا ميگن گوشت گوسفند داره مثل طلا بالا مي‌ره. الان رسيده به كيلويي 17 يا 18 هزار تومان

-          آره خوب! چي‌بگم.

-          اگه همينطوري بالا بره شايد به 50 هزار تومان هم برسه

-          ...

-          اصلا ديگه نسل گوسفند ور افتاده...

-          حالا بعد از عيد اگه بنزين هم گران بشه آنوقت احتمالا گوشت هم گران‌تر ميشه

-          آره راست گفتي. اگه بنزين گران بشه...

-          ...

-          راستي، ميگن گوشت گوسفند خيلي لذيذ است، آره؟ راست ميگن؟...

-          [سكوت] چي بگم! خوب...

 

چند تا سكه كف دست راننده مي‌گذارم و ما از زندگي هم‌ديگه خارج مي‌شويم، به همين راحتي. وقتي پياده مي‌شوم همه فكرهايي كه قبل از سوار شدن در سرم بود را جا مي‌گذارم. يعني واقعا اين آقا تا حالا گوشت گوسفند نخورده بود؟ نمي‌دانم. يعني واقعا يك چنين مساله‌اي داشت؟ "مزه گوشت چگونه است؟" نمي‌دانم.

***

 ماها چه غلطي داريم مي‌كنيم؟ چي‌كار مي‌كنيم اصلا؟ با اين همه جهان‌هاي بيگانه شده و انسانهاي جدا افتاده، اين همه دردهاي غريبه، چشم‌هايي كه لحظه‌اي در هم خيره نشده‌اند و حس‌هايي كه به اشتراك گذاشته نشده. اين همه "غريبگي" را چه چيز مي‌تواند كم كند يا كاهش دهد؟ توقع بي‌جايي است كه چيزي از بيرون بيايد و ما را با هم آشنا كند و دستهاي از هم دور را به هم نزديك سازد. 

  فكر نمي‌كنم تا وقتي كه اين دردها حداقل به گفته در نيايد و تا وقتي دلهاي ما به هم نزديك نشود ما بتوانيم سبز شويم. من اگر سبز باشم نمي‌توانم چون روح سرگرداني در شهر بگردم و مثل يك موجود فضايي از ديدن اين همه صحنه عجيب و غريب يكه بخورم و فقط بگويم: " اِ؟ عجب! يعني همچين آدمهايي هم هست؟"

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

بیست و پنجم آذر 1388

بچه كه بودم محرم ماه شور و شوق بود! درست مثل عيد نوروز از مدتها قبل همه ما بچه‌ها منتظر آمدنش بوديم و مي‌توانستيم حدس بزنيم كه محرم در راه است؛ از تغيير شكل خيابانها و سياه‌پوش شدن مسجدها و تكيه‌ها و آويخته‌شدن پرچم‌هاي مختلف. مناسك محرم آن موقع‌ها براي ما شوق‌انگيز و جذاب بود. در اولين مواجهه، بيشتر جزييات و ريزه‌كاري‌هايش آدم را جذب مي‌كرد تا شايد محتوايش. شايد براي يك كودك اصلا قابل فهم نباشد كه همه اين مراسم نوعي عزاداري است و بايد او هم عزادار باشد. يادم مي‌آيد كه محرم پر از جذابيت بود، مثلا عبور يك عَلَم از خيابان، واقعه‌اي بسيار مهم بود در چشم كودكي ما. علم خيلي زيبا بود، پر از پرهاي بزرگ و رنگارنگ شترمرغ و انواع تزييناتي كه آدم را مجذوب خودش مي كرد.     


ادامه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

سیزدهم آذر 1388

در دنياي ما چيزهايي هست كه به علتِ زياد ديده شدن، ديده نمي‌شوند. چيزهايي كه چون هر روزه و هميشه با آنها سروكار داريم، به آنها عادت مي‌كنيم و نمي‌بينيم. اما گاه موقعيتهاي خاصي هست كه اين چيزها را پيش چشم ما ظاهر مي‌كند يا اينكه باعث مي‌شود بتوانيم جور ديگري ببينيم.

    از چيزهايي كه هر روزه با آن سروكار داريم،‌ ظاهر آدمهاست. ظاهر آدمها در زندگي همه ما بسيار مهم است. فقط كافي است يك روز معمولي زندگي خود را مرور كنيد تا متوجه اهميت آن شويد: صبح قبل از آنكه از خانه خارج شويم حتما نگاهي به سر و وضع خود خواهيم انداخت، در همه برخوردهاي روزمره اولين نشانه‌اي كه از طرف مقابل دريافت مي‌كنيم ظاهر اوست، معمولا با نگاهي به لباسها و قيافه افراد آنها را دسته‌بندي مي‌كنيم. ظاهر افراد به ما كمك مي‌كند تا بفهميم آنها چه شغلي دارند، وضع اقتصادي آنها چگونه است يا اينكه به چه قشر و طبقه اجتماعي تعلق دارند...


ادامه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

دهم آبان 1388

بياييد بدترين حالت ممكن را تصور كنيم:  تصور كنيد اكنون سال 1935 ميلادي است. ما در اروپا هستيم، ساكن آلمان و در محله‌اي در مركز برلين زندگي مي‌كنيم....

ما دانشجويان دانشگاه برلين هستيم. دو سال قبل تحولاتي در كشور ما رخ داده است: طي يك انتخابات باشكوه! آدولف هيتلر به عنوان صدراعظم انتخاب شده و حزب ناسيونال سوسياليست به پيروزي بزرگي نائل گرديده است. ما و ديگران همه در شوك اين تحولات مهم قرار داريم. نمي‌دانيم بايد چه كنيم و نمي‌دانيم چرا ناگهان اوضاع اينگونه رقم خورد! زماني كه حزب نازي قدرت را در دست مي‌گرفت حس مي‌كرديم كه اوضاع بدتر خواهد شد اما نه اينگونه، ‌پيش‌بيني نمي‌كرديم كه ناگهان سرنوشت براي ما اينگونه رقم بخورد و شرايط بيروني زندگي ما ناگهان اينچنين تغيير كند. «ما كه عمر نوح نداريم و 60 يا 70 سالي در اين دنيا زندگي خواهيم كرد چرا بايد اين مدت كوتاه عمرمان در زير سلطه رژيمي فاشيستي تلف شود؟ آخر اين ديگر چه بخت و اقبالي است كه ما داريم؟ چرا بايد در اين مرحله از تاريخ زاده شويم؟!» اين سوالي است كه ماها از خودمان مي‌پرسيم و از بقيه آدمهاي اطرافمان.


ادامه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  | 

دوم آبان 1388

دقت كه مي‌كني، مسير نگاهش را كه جستجو مي‌كني، از حيرت و شرم ماتت مي‌برد! بارها و بارها همه ما در اين چند ماه آن صحنه را مرور كرده‌ايم، اما نمي‌دانم چرا هر بار كه دوباره مرورش مي‌كنم انگار در آن چند لحظه‌ي واپسين رمزي نهفته است. انگار كه سِري است در آن صحنه‌ي آشنا و تكراري: دوربيني كه مستقيم به سمت او مي‌رود و بعد نيم‌ دايره‌اي گرد او مي‌چرخد و مثل روحي سرگردان بر بالاي سرش قرار مي‌گيرد، و خون سرخي كه انگار جان همه‌ي تاريخ ماست كه از بدن نيمه‌جان جاري مي‌شود...


ادامه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یاسر  |